![]() |
![]() |
|
| غروب تنهای |
|
سلام
دلت را خانه ما کن.............. رسوا کردنش بامن بچه ها ادم باید چیکار کنه تا دلش واقعااااااااااا خانه او بشه؟ تو رو خدا کامل بگین بدون شعار.............
سلام به همه ی دوستای گلم یه سوال دارم که دلم میخواد همه صادقانه بهش جواب بدن هدف شما از زندگی چیه؟....واسه رسیدن بهش چه کارهایی کردین و باید بکننین؟... واصلا مشخصات یه هدف چی میتونه باشه؟ ۳ تا شد اما تورو خدا به هر سه پاسخ کامل بدیدااااااااااااااااااااا
از استاد شیمی پرسیدم عشق چیست؟ گفت: حلال است
-از استاد زبان پرسیدم عشق چیست ؟ گفت: هم پای LOVE است
- از استاد ادبیات پرسیدم عشق چیست ؟ گفت: محبت الهی است
- از استاد معارف (دینی) پرسدم عشق چیست ؟ گفت: دل باختگی است
- از استاد تاریخ پرسیدم عشق چیست؟ گفت: سقوط سلسله قلب جوان است -از استاد هندسه پرسیدم عشق چیست؟ گفت: نقطه ایست که حول نقطه ی دل جوان می چرخد ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 19:46 توسط حسام |
|
|
|
||
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 17:22 توسط حسام |
|
![]() ![]() ![]() ![]()
اولین معشوق آخریشه دیگه نیست.............؟؟؟؟
صداي باران به مانند آه عاشقي است كه معشوقش را صدا مي زند با آمدن معشوق چهره اش نوراني مي شود و نگين كماني بر چهره اش
تصوير مي شود
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 20:23 توسط حسام |
|
|
دستهایم برایت شعر می نویسد اما تو هرگز نخواهی خواند آتش عشق در چشمانم غوطه می زند ولی تو هر گز نخواهی دید نه تو هر گز مرا نخواهی فهمید ومن با این همه اندوه از کنار تو می گذرم و باز تو درک نخواهی کرد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 21:46 توسط حسام |
|
|
تقصیر من نیست تقصیر تو نیست زمانه باور نمی کند عشق ما را زمانه باور نمی کند که در دور دست ها دلی می تپد،می سوزد،می شکند و فریاد می زند دوستت دارم تقصیر من نیست تقصیر واژه هاست که نمی توانند وصف کنند دوست داشتن را گشتم میان واژه ها نیافتم واژه ای که بگویم دوستت دارم پس بگذار فریاد بزنم دوستت دارم تا گوش زمانه کر شود عاشقانه فریاد می زنم دوستت دارم
واژه ها هرگز نمی توا ند حس مرا نسبت توصیف کنند فقط می توانم بگویم این حس از عشق زیباتر و مقدس تر است |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 19:22 توسط حسام |
|
من برای سالها می نویسم....
سالها بعد که چشمان تو عاشق می شوند افسوس که قصه مادربزرگ درست بود..... همیشه یکی بود یکی نبود!!!
یک شبی با یاد تو بدرود خواهم گفت و رفت خاطراتت را به جوی آب خواهم گفت و رفت در فراق شعرهایم یک شبی خواهم نشست آخرین اشعارم را بر تو خواهم گفت و رفت با خیالت بر دیار قصه ها رفتم ولی قبل رفتن قصه ام را با تو خواهم گفت و رفت من نتوانستم بگو یم عاشق چشمان پرمهر توام یک شبی در خواب تو این جمله خواهم گفت و رفت شعله های عشق من هر دم زبانه میکشد از هجر تو بر دل دیوانه ام خاموش خواهم گفت و رفت
روزی که خداوند جهان را افرید،فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فرا خواند و از انها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد کنند. یکی از فرشتگان گفت:ان را در زیر زمین مدفون کن. فرشته ی دیگر گفت:ان را زیر دریا ها قرار بده. و فرشته ی سومی گفت:راز زندگی را در کوه ها قرار بده. ولی خداوند فرمود:اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم فقط تعداد کمی از بندگانم قادر به یافتن ان خواهند بود. در حالی که من می خواهم راز زندگی در دسترس همه باشد. در این هنگام یکی از فرشتگان گفت: فهمیدم کجا! ای خدای مهربان راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده زیرا هیچ کس به این فکر نمی کند که برای پیدا کردن ان باید به قلب و درون خودش بنگرد.
هر وقت خواستی بدونی کسی دوست داره تو چشاش زل بزن تا عشقو تو چشاش ببینی...اگه نگات کرد عاشقته...اگه خجالت کشید برات میمیره...اگه سرشو انداخت پائین و یه لحظه رفت تو فکر بدون که بدون تو میمیره.......میدونم الان رفتی تو فکر زندگی اجبار است...مرگ انتظار است...عشق یک بار است...فکر تو تکرار است...جدائی دشوار است...کاش گناهی کنم که مجازاتش تبعید به قلب تو باشد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 12:30 توسط حسام |
|
|
یکی را دوست می دارم
نگاهش می کنم شاید شاید بخواند از نگاه من که او را دوست می دارم ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
اگر می دانستی که نگاهت به من راستی می دهد
اگر می دانستی تکیه گاه من هستی
اگر می دانستی تک ستاره آسمان دل من هستی
اگر می دانستی که انتظار پایان دارد
اگر می دانستی که فراموشت نمی کنم
اگر می دانستی که چقدر میفهممت
عاشقی آوارگی دارد به دل...
گذشت لحظه هاي با تو بودن اسمان چشم هایم مال تو خنده های دلگشایم مال تو بی قراری درد رنجت مال من باغ سر سبز خیالم مال تو خندهای وقت وصلم مال تو انتظار و صبر و هجران مال من
|
||
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 10:28 توسط حسام |
|
|
آرزویم این است که نرود اشک در چشم تو هرگز
مگراز شوق زیاد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
وبه اندازه ی هرروز توعاشق باشی
عاشق آنکه تورا می خواهدوبه لبخندتوازخویش رها می گردد
وتورا دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواهد.
امروز هم احساس تنهایی میکنم. تنهای تنها
درسرزمینی ناآشنا ٬ میان حقایقی که از آن گریزانم. دراین هنگام به دنبال کسی می گردم تا حرف دلم رابرایش بازگو کنم ٬ اما وقتی که از همه کس و همه چیز ناامید می شوم ٬ به خلوت ترین مکان پناه می برم و به دوراز چشم دیگران اشک می ریزم. اشکهایی که بیان کننده دردهای درونی ام هستند و درمیان اشکهایم تورا صدا میزنم و میخواهمت ولی تونیستی عزیزم و فقط یاد توست که به من آرامش می دهد بیا پیشم امروز بیش از اندازه به تونیازمندم
نه بارانم نه اشکاگر باران بودم انقدر مي باريدم تا غبار غم را از دلت پاک کنم اگر اشک بودم مثل باران بهاري به پايت مي گريستم اگر گل بودم شاخه اي از وجودم را تقديم وجود عزيزت ميکردم اگر عشق بودم اهنگ دوست داشتن را برايت مينواختم ولي افسوس که نه بارانم نه اشک نه گل و نه عشق اما هر چه هستم دوستت دارم
|
||||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 19:9 توسط حسام |
|
روزي که به دنيا آمدم صدايي در گوشم طنين افکند که تا اخر عمر بامن خواهد ماند! گفتم کيستي؟ گفت : غم . خيال ميکردم غم نام عروسکي است که ميتوان باآن بازي کرد ولي حالا فهميدم که : خود عروسکي هستم بازيچه ي دست غم نخ داخل شمع از شمع پرسيد چرا وقتي من ميسوزم تو آب ميشي..؟ شمع جواب داد مگه ميشه کسي که تو قلبمه بسوزه و من اشک نريزم
وقتی از دنیا نا امید و خسته شدی بورو کوه و داد بزن : آیا امید هست " آنوقت تو جواب می شنوی " هست ... هست ... هست ...
تقديم به او كه نبود ولي حس بودنش بر من شوق زيستن داد دلم براي كسي تنگ است كه آفتاب صداقت را به ميهماني گلهاي باغ مي آورد و گيسوان بلندش را به باد مي داد و دست هاي سپيدش را به آب مي بخشيد و شعر هاي خوشي چون پرنده ها مي خواند
هميشه نگاهي رو باور کن که وقتي از ان دور شدی در انتظارت بماند
هميشه با غمت من در ستيزم به اين خاطر هميشه اشک ريزم به هر برگ گلي اين را نوشتم : تويي اميد من تنها عزيزم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 11:1 توسط حسام |
|
|
بنام آنکه از غم مرثیه ساز است دلم با عشق تو عاشق ترین شد
ولی بی مهریت کار دلم ساخت
قشنگی قسمت ماست
در دادگاه عشق قسمم قلبم بود وکیلم دلم بود وحضار جمعی از عاشقان ودلسوختگان قاضی نامم رابلند خواند وگناهم رادوست داشتن تو اعلام کرد محکوم شدم به تنهایی ومرگ در کنار چوبه ای دار از من خواستند تا اخرین خواسته ام را بگویند ومن فریاد زدم وگفتم به او بگوید که دوستش دارم
کاش بودی تا دلم تنها نبود
تا اسیر غصه فردا نبود
کاش بودی تافقط باور کنی
بی تو هرگز زندگی زیبا نبود
مرا صد بار از خود برانی دوستت دارم
به زندان خیانت هم کشانی دوستت دارم
چه سودازمهرورزیدن چه حاصل از وفا کردن
مرا لایق بدانی یا ندانی دوستت دارم
میرسد روزی که بی من روزها سر کنی میرسد روزی که مرگ عشق را با ور کنی میرسد روزی که تنهادر کنار عکس من شعر های کهنم رامو به مو از بر کنی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 10:24 توسط حسام |
|
شبی بوسیدمش با بی قراری که غیر از من کسی را دوست داری میان ان دو چشم اشکبارش سرش را زیر انداختو گفت اری
مطمئن باش که مهرت نرود از دل من مگر ان روز که در خاک شود پیکر من اتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش چون که گورم بشکافند ز عین می بینند ز خاکستر عشقم باقیست اتشی سرکش و سوزنده هنوز یادگاری ز عشقی سوزان که هست گرم و فروزنده هنوز
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 16:55 توسط حسام |
|
|
ترانه هميشگی...
هزار بار چشمانت را سروده ام هزار بار ديگر نيز می سرايم تا جهان يکسره شعری شود در چشمان تو |